"داستانهای پند آموز"

< >

mehdi tabibi<
صفحات دیگر وبلاگ:

داستانهای پند آموز

مطالب واشعارعاشقانه

اس ام اس بخش 1

اس ام اس بخش2

بخش کسب درامد 





Powered by WebGozar

لينک هاي دوستان:
***************

مرکز جک و اس ام اس

جکهای خفن و باحال

خفن کده جک

 

حتما کليک کنجالبه

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا
بايد دل خدا بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک
خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!
آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و
يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي
گفت خدا دلش از دست آدما گرفته
*مردي جهانگردي شنيد روحاني مقدسي در سرزمين خاور زندگي مي كند. وسايلش را جمع
كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببيند. وقتي به خانه روحاني رسيد او را در
كلبه محقري تنها يافت در حالي كه در آن خانه جز يك قفسه كتاب و ميز و صندلي
چيزي وجود نداشت.
مرد جهانگرد از روحاني پرسيد: « پس وسايل خانه شما كجاست؟»
روحاني پرسيد: « وسايل تو كجاست؟»
مرد جهانگرد پاسخ داد: « من وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم.»
روحاني نيز پاسخ داد: « من هم وسيله اي ندارم. اينجا مسافرم ...»*

**********************************
 *معلمم گفت:« زندگي را تعريف كن.»*
*گفتم: **« زندگي تعريف كردني نيست.»*
*نارا حت شد و نمره ام را صفر داد.
سالها بعد كه او را ديدم كه پير شده بود و عصا به دست راه ميرفت.
جلو رفتم و گفتم: **«زندگي را تعريف كن.»*
*آرام خنديد و گفت: **«زندگي تعريف كردني نيست، زندگي را بايد زيست!»*
*لبخند زدم و دستش را بوسيدم*

**********************************

درخت مشکلات
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی
را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه
رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد . بعد
با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد
خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد
با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را
ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را
پرسید.نجار گفت :
-(( آه این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما
این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ،
مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار
بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به
سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ،
و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند .))
**********************************

 شاگردی از استادش پرسيد: عشق
چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در
هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه
ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه
آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر
ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت:
عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل
برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به
عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که
شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم،
انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين
 
**********************************

*تنها گناهکار*
شاه وِنگ خردمند تصمیم گرفت از زندان قصرش بازدید کند و شکایتهای زندانیان را
بشنود .
زندانی متهم به قتلی گفت : (( من بی گناهم . مرابه اینجا آورده اند چون فقط قصد
داشتم همسرم را بکشم . اما قتلی مرتکب نشدم .))
دیگری گفت : (( مرا به رشوه گیری متهم کرده اند . اما من فقط هدیه ای را
پذیرفتم که به من دادند .))
همه ی زندانیان در برابر شاه وِنگ ادعای بی گناهی کردند . اما یکی از آنها که
جوانی تقریبا بیست ساله بود گفت :
- (( من گناهکارم . برادرم را در نزاعی زخمی کردم و سزاوار مجازاتم . این جا می
توانم به عواقب کار زشتم فکر کنم .))
شاه وِنگ فریاد زد :(( بی درنگ این جنایت کار را از زندان اخراج کنید ! این همه
آدم بی گناه اینجاست ! این آدم همه را فاسد می کند ! ))
**********************************

بندﻩی من! نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
- خدایا! خستـﻪام، نمـﻰتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
- بندﻩی من! دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدایا! خستـﻪام، برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم
- بندﻩی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.
- خدایا! سه رکعت زیاد است!
- بندﻩی من! فقط یک رکعت نماز وتر را بخوان.
- خدایا! امروز خیلی خستـﻪ شدﻩام، آیا راهی دیگر ندارد؟
- بندﻩی من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.
- خدایا! من در رخـﺖخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مـﻰپرد!
- بندﻩی من! همان جا که دراز کشیدﻩای تیمم کن و بگو یا الله.
- خدایا! هوا سرد است و نمـﻰتوانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
- بندﻩی من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب مـﻰکنیم.
بنده اعتنایی نمـﻰکند و مـﻰخوابد.
- ملائکـﻪی من! ببینید من ایـﻦقدر ساده گرفتـﻪام، اما بندﻩی من جیفة باللیل
است، و خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش
تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است.
- خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید.
- ملائکـﻪی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست.
- پروردگارا! باز هم بیدار نمـﻰشود!
اذان صبح را مـﻰگویند، هنگام طلوع آفتاب است.
- ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـﻰشود.
خورشید از مشرق سر برمـﻰآورد. خداوند رویش را برمـﻰگرداند.
- ملائکـﻪی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟

**********************************
*دو برادری که يکی در فقر و اعتياد و ديگری در تحصيلات، ثروت و زندگی زيبا
به سر می بردند، در يک مصاحبه از آنان سؤال شد که عامل بدبختی و خوشبختی
شما چه بوده است؟
*اولی گفت پدرم، دومی گفت پدرم*
*در حقيقت، پدر آنان، يک فرد فقير و معتاد بود*
*اولی با مقصر دانستن پدر و سرزنش خود و ديگران، پازل پدر را تکرار کرد
*ولی دومی با اراده خود و عدم مقصر دانستن فردی ، پازل منحصر به فرد خود را نقش
بست
*آدمی، زندگی پيش ساخته نيست. اين تو هستی که با توکل به خدا و چيدن به
موقع قطعه های پازل ، زندگی هدفمند خود را نقش می بندی و از وقايع و بحران
های زندگی، جرأت، شهامت، صبوری و پذيرش را می آموزی

**********************************

يك روز بعد از ظهر وقتي "اسميت" داشت از كار برمي گشت خانه، سر راه زن مسني را
ديد كه ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود . اون زن براي اون دست
تكان داد تا متوقف شود . اسميت پياده شد و خودشو معرفي كرد وگفت : من اومدم
كمكتون كنم . زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي كسي نايستاد ، اين
واقعا لطف شماست .
وقتي كه او لاستيك رو عوض كرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد ، زن
پرسيد : چقدر بايد بپردازم ؟
و او به زن چنين گفت : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در چنين شرايطي بوده
ام و روزي يك نفر هم به من كمك كرد ، همونطور كه من به شما كمك كردم . اگر تو
واقعا مي خواهي كه بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين كار رو بكني : نگذار
زنجير عشق به تو ختم بشه .
چند مايل جلوتر ، زن كافه كوچكي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو
ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره كه مي بايست
هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود .
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دونست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد .
وقتي كه پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود ، در
حاليكه بر روي دستمال سفره ، يادداشتي رو باقي گذاشته بود . وقتي پيشخدمت نوشته
زن رو مي خوند ، اشك در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته شده بود : شما هيچ بدهي به من نداريد . من هم در چنين
شرايطي بوده ام و روزي يك نفر هم به من كمك كرد ، همونطور كه من به شما كمك
كردم . اگر تو واقعا مي خواهي كه بدهيت رو به من بپردازي ، بايد اين كار رو
بكني : نگذار زنجيره عشق به تو ختم بشه .
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سر كار به خونه رفت ، در حاليكه به اون پول و
يادداشت زن فكر مي كرد ، به شوهرش گفت : اسميت همه چيز داره درست ميشه .

**********************************

تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان
دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي
گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها
كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در
آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد
كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود. متاسفانه
بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در
جا خشكش زد و فرياد زد: "خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني؟" صبح روز
بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود
نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد: شما ها از كجا فهميديد من در اينجا
هستم؟ آنها جواب دادن: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.

  *هر آنچه از جانب خدا رسد خير مطلق** **است** *
**********************************

بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني
پند دوم
.گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
.گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
. هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
خرگوش بنشست بي حركت
.روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
. لازمه ي نشستن و كار نكردن بالا نشستن است
**********************************

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد
و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت
كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت.
خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت:
عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از
دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و
آن كه امروزش را در نمي‌يابد ُ هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. خدا آنگاه سهم يك
روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد
حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.
قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه
فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و
زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند
بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست
نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزكي را تماشا
كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام
كرد و براي آنها كه دوستش نداشتندُ از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي
كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام
شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او
درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود

**********************************

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زير آوار پيدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زير
نور چراغ قوه ، چيز عجيبی ديدند.زن با حالتی عجيب به زمين افتاده ، زانو زده و
حالت بدنش زير فشار آوار کاملا تغيير يافته بود.
ناجيان تلاش می کردند جنازه را بيرون بياورند که گرمای موجودی ظريف را احساس
کردند. چند ثانيه بعد، سرپرست گروه ، ديوانه وار فرياد زد: بياييد، زود بياييد!
يک بچه اينجا است. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زير آن بيرون
کشيده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود.  او در خواب شيرينش نمی دانست
چه فاجعه ای وطنش را ويران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده
است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، يک تلفن همراه از لباسش به زمين افتاد که روی صفحه
شکسته آن اين پيام ديده می شد: عزيزم، اگر زنده ماندی، هيچ وقت فراموش نکن که
مادر با تمامی** وجودش دوستت داشت.*
**********************************

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه
دردل حس ميشوند"
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام
وسينما بيرون بروم
 زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد واز
بيرون رفتن با من لذت خواهد برد
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود
ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در
موارداتفاقي ونامنظم به او سر بزنم
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غيرمنتظره
را نشانه يک خبر بد ميدانست
به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با
هم باشيم
 او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب
ايستاده بود
موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن
سالگردازدواجش پوشيده بود
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد
وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش
بيرون ميروم
و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع
امشب منتظر بمانند
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي
حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته
به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به
رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من
اين لطف را در حق تو بکنم
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،هيچ چيز غير عادي بين ما رد و
بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را
از دست داديم
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط
اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش
گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم
چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز
بسيارسريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا
غذا خورديم بدستم رسيد
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا
خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام
 يکي براي تو و يکي براي همسرت
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم
پسرم
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان
بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم
 هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان
اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود
اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد
 به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته دارد
 امروز بهتر از ديروز و فرداست

**********************************

*خوابیده بودم ؛*
*در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور
كردم . به هر روزی كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و
یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ،
خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می
دیدم .*
*اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یك جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت
ترین روزهای زندگی ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها،
بیچارگی ها .*
*با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی
گذاری . هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه
زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها
، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»*
*خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول
دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و
خوشبختی .*
*من به قول خود وفا كردم ،*
*هرگز تو را تنها نگذاشتم ،*
*هرگز تو را رها نكردم ،*
*حتی برای لحظه ای ،*
*آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به
دوش كشیده بودم

****************************

*روزگاری در دهکده ای کوچک در هند زنی فقیر اما مومن زندگی می کرد.او خدای
ویشنو را می پرستید.خدایی که مسولیت نگهداری همه افرینش را دارد.هر صبح قبل از
انجام هر کاری مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که او در خانه داشت
انجام می داد.او مقداری گل و میوه و عود تقدیم مجسمه می کرد.سپس مجسمه را می
شست و لباس بر تنش می کرد.برایش سروده های مذهبی درباره عشق و حق شناسی می
خواند.همانطور که ان زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد قلبش اکنده
از شادی می شد.روزی خدای ویشنو در برابر این پرستش زن تصمیم گرفت جلوی او ظاهر
شود.ان زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و اشک شوق از چشمانش جاری شد.خدای
ویشنو به زن گفت:می خواهم در عوض این پرستش و پشتکارت هدیه ای تقدیمت کنم.هر
ارزویی داری بگو تا براورده کنم.زن با ناباوری فکرش را به سرعت به کار انداخت
با خود اندیشید چه بخواهم پولدار شدن؟فرزندان بسیار و سالم؟خانه ای مجلل؟او در
این اندیشه انقدر غرق شده بود که فراموش کرد خدای ویشنو منتظر پاسخ اوست.و در
نهایت با تمنا از خدایش در خواست فرصت بیشتر کرد و خدای ویشنو پذیرفت.زن تصمیم
گرفت عقیده دوستانش را جویا شود همه انان را به  خانه اش دعوت کرد.دوست اولی
اصرار داشت ثروت را بخواه دومی سلامتی و سومی طول عمر راپیشنهاد نمود.همسرش که
چندان مومن نبود به او گفت:اگر خدای ویشنو به تو گفت:هر چه را بخواهی ارزو کن
پس ارزو کن تمام ارزوهایت را براورده سازد.زن با دلهره به تمام پیشنهادات گوش
می کرداما هیچ کدام از انها به دلش نمی نشست.هفته ها سپری شد و این مساله
انچنان ذهن زن را به خود مشغول کرده بود که دیگر به این فکر نمی کرد خدایش را
چقدر می پرستد او دیگر برای خدایش سرودهای مذهبی نمی خواند حتی عشق او به مجسمه
کم کم محو می شد.بالاخره روزی زن حس کرد اخرین ذره لذت درونی اش زدوده می
شود.با وحشت تمام رو به مجسمه زانو زد و از ته قلب از خدایش خواست تا به او
بگوید چه ارزویی باید داشته باشد.در همین حال خدایش بر او ظاهر شد و با لبخندی
گفت:فکر می کردم هرگز این سوال را از من نخواهی کرد.این ارزویی است که باید از
من بخواهی:از من بخواه که خوشبخت باشی بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی به دست
می اوری یا از دست می دهی

**********************************

تو یکی از اتاقای یه بیمارستان دوتا مریض بد حال بستری بودن.... اونا هیچ
سرگرمی نداشتن
به جز تنها پنجره ی اون اتاق که رو به یه پارک بود.... یکی از اونا که کنار
پنجره بود هر روز برای اون یکی
 که نمی تونست از جاش تکون بخوره از مناظر بیرون صحبت می کرد... از درختای بلند
و سر سبز و گلای رنگارنگ...
از فواره وسط پارک و بچه های کوچیکی که با خوشحالی مشغول بازی بودن...از آسمون
آبی و پرنده هاش ....
روزهای اونها همینطور سپری می شد تا اینکه یه روز اونی که کنار پنجره می نشست
از شدت بیماری از
دنیا میره دوستش به زحمت خودشو کنار پنجره می رسونه  و در کمال ناباوری یه
دیوار بلند و بتونی روبه روی
خودش میبینه پرستار و صدا می زنه و میگه پس اون پارکی که اینجا بود چی شد.؟
پرستار با تعجب می پرسه
کدوم پارک؟ و بیمار میگه مریضی که  اینجا بود هر روز برام از قشنگیاش می
گفت....!!!
پرستار که بغض گلوشو گرفته بود به زحمت گفت: اون بیمار نابینا بود......!!!!!!
 

****************************

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه
باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر
که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای
بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این
میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی
خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا
.....تنها کمی از خودت.تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام
او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای
باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به
دیگران گفت:
کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید
خواست.
****************************

*روزی تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم به جنگلی رفتم تا با خدا صحبت کنم.به خدا
گفتم ایا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟*
*و جواب او مرا شگفت زده کرده بود.*
*خدا گفت:ایا سرخس و بامبو را می بینی؟*
*پاسخ دادم:بلی*
*فرمود هنگامی که درخت بامبو و سرخس را افریدم به خوبی از انها مراقبت نمودم به
انها نور و غذای کافی دادم.دیر زمانی نپائید که سرخس سر از خاک براورد و تمام
زمین را فرا گرفت **اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم. در دومین
سال سرخس ها بیشتر رشد کردند **و زیبائی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما
همچنان از بامبو خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم در سالهای سوم و چهارم نیز
بامبو ها رشد نکردند اما باز من از انها قطع امید نکردم.*
*در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد.در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه
بود.اما با گذشت شش ماه ارتفاع ان به بیش از ۱۰۰فوت رسید.پنج سال طول کشید تا
ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شدند.ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و
انچه را برای ادامه زندگی به ان نیاز داشت فراهم می کردند.*

*خداوند ادامه فرمود:ایا می دانی در تمام این سالها که تو درگیر مبارزه با سختی
ها بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی؟من در تمامی این مدت تو را رها
نکردم همانگونه که بامبو را رها نکردم.هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن بامبو
و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنند.*
*زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی.*
*از او پرسیدم من چقدر قد می کشم؟*
*در پاسخ از من پرسید بامبو چقدر رشد می کند؟*
*جواب دادم هر چقدر بتواند.*
*گفت:تو نیز باید رشد کنی هر اندازه که بتوانی.*
*به یاد داشته باشی من هرگز تو را رها نخواهم کرد.
****************************

*این داستان ، درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود . در تمام
تمرینها ، او سنگ تمام می گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ،
تلاش هایش به جایی نمی رسید . در تمام بازیها، ورزشکار امیدوار ما، روی نیمکت
کنار زمین می نشست، اما اصلاً پیش نی**ا**مد که در مسابقه ای بازی کند.***
*این پسربچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت
. گرچه پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست، اما پدرش همیشه
در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.***
*اما پسر که عاشق فوتبال بود ، تصمیم داشت آن را ادامه دهد . او در تمام
تمرینها ، حداکثر تلاشش را می کرد ، به این امید که وقتی بزرگتر شد، بتواند در
مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان، او در تمام تمرینها شرکت می کرد،
اما همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه در میان تماشاچیان بود
و همواره او را تشویق می کرد .***
*پس از ورود به دانشگاه ، پسرجوان باز هم تصمیم داشت فوتبال را ادامه دهد و
مربی هم با تصمیم او موافقت کرد، زیرا او همیشه با تمام وجود در تمرینها شرکت
می کرد و علاوه بر آن ، به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . این پسر در مدت
چهار سال دانشگاه هم ، در تمامی تمرینها شرکت کرد ، اما هرگز در هیچ مسابقه ای
بازی نکرد .***
*در یکی از روزهای آخر مسابقه های فصلی فوتبال ، زمانی که پسر برای آخرین
مسابقه به محل تمر**ی**ن می رفت ، مربی با یک تلگرام پیش او آمد . پسر جوان
تلگرام را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، زیر لب گفت
: پدرم امروز صبح فوت کرده است . اشکالی ندارد در تمرین شرکت نکنم ؟***
*مربی دستانش ر با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت : پسرم! این هفته
استراحت کن . حتی برای آخرین بازی در روز شنبه لازم نیست بیایی . ***
*روز شنبه فرا رسید . پسر جوان به آرامی وارد رختکن شد و وسایلش را کناری گذاشت
. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان ، حیرت زده شدند . پسر جوان به مربی
گفت : لطفاً اجازه دهید من **ا**مروز بازی کنم . فقط همین یک روز . مربی وانمود
کرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش
در مهم ترین مسابقه بازی کند . اما پسرجوان ، شدیداً اصرار می کرد . مربی در
نهایت دلش به حال او سوخت و گفت : باشد ، میتوانی بازی کنی .***
*مربی و بازیکنان و تماشاچیان ، نمیتوانستند آنچه می دیدند ، باور کنند . این
پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای ب**ا**زی نکرده بود ، تمام حرکاتش بجا و
مناسب بود . تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد . او می دوید
، پاس می داد و به خوبی دفاع می کرد . در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که
منجر به برد تیم شد...***
*بازیکنان او را روی دستهایشان بالا بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند .
آخر کار وقتی تماشاچیان ورزشگاه را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان ، تنها در
گوشه ای نشسته است .***
*مربی گفت : پسرم! من نمی توانم باور کنم . تو فوقالعاده بودی . بگو ببینم چطور
توانستی به این خوبی بازی کنی ؟***
*پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود ، پاسخ داد :** **میدانید که پدرم
فوت کرده ست . آیا میدانستید که او نابینا بود ؟***
*سپس لبخند کم رنگی بر لبانش نشست و گفت : پدرم به عنوان تماشاچی در تمام
مسابقه ها شرکت می کرد . اما امروز اولین روزی بود که او می توانست مسابقه را
ببیند و من خواستم به او نشان دهم میتوانم خوب بازی کنم . ***
****************************

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند هنگام عبور از کنار درخت
عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا
را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌کشد تا
مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند*
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به
شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به
ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود که آب زلالي از آن
جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که
اينقدر قشنگ است؟
 *دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است*
- « چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم
 *دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر
دلتان مي‌خواهد بوشيد
 اسب و سگم هم تشنه‌اند
 نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است
 مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از
 نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا
رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود که
به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه
درخت‌ها دراز کشيده بود و صورتش  را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده
بود
 مسافر گفت: روز به خير
 مرد با سرش جواب داد
 *ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم*
 مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر که
مي‌خواهيد بنوشيد
 مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند
 مسافر از مرد تشکر کرد مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، مي‌توانيد
برگرديد
 مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
 بهشت
-  بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است '
 آنجا بهشت نيست، دوزخ است
 مسافر حيران ماند: بايد جلوی ديران را بگيريد تا از نام شما استفاده
نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمی زيادی می‌شود*
 کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهايی
که حاضرند
بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
**بخشی از کتاب شيطان و دوشيزه پريم، پائولو کوئيلو **

**********************************

من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد.
مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور
کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر
شد.*
*اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم
هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از
خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.*
*مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي
خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت
ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ
کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با
شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد
کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که
تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم
را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از
زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه
کنم تا محبت تو را جبران نمايم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو
هستم.*
*گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا
را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم
داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال
نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در
ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم.
با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او
هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به
خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين
کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي
کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک
ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده
اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز
بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري
زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند
و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از
من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند
همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا
را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه
مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.*

*خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که
محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به
غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر
دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.
خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه
شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که
چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.*
*گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.*
*خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني
هميشه در کنار تو هستم.*
*گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.*
*گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده
از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر
نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو
نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و
نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و
بي نياز از هر چيز***

**********************************

روزي مردي رو به دربار خان زند مي آورد و با ناله و فرياد مي خواهد كه كريمخان
را فورا ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند.. خان زند در حال كشيدن قليان
ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به
خان خان بزرگوار زند دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان مي
رسد. خان از وي مي پرسد كه چه شده مرد كه چنين ناله و فرياد مي كني؟ مرد با
درشتي مي گويد همه امولم را دزد برده و الان هيچ در بساط ندارم. خان مي پرسد
وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم. خان مي
گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد كه فقط مردي آزاده عادل و دمكرات چون كريمخان
تحمل و توان شنيدنش را دارد. مرد مي گويد من خوابيده بودم چون فكر مي كردم تو
بيداري!!!

خان بزرگوار زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران
كنند. و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم

**********************************

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات
دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار
ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد
و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!

**********************************

تمنا باید قوی باشد
استاد شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را
زیر آب برد .
یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را
از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از  دو دقیقه ، استاد او را رها
کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .
فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :
- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم
بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی .))
- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود
! ))
- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته
باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))
**********************************
***زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش
بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.***
*مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن
نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.***
*مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه
گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از
روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!*
**
*زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.***
*همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از
سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.
کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.***
*در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي
آن چه نوشته شده است.***
*روي کاغذ فهرست خريد نبود... *
*دعاي زن بود که نوشته بود : *
*"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"***
*مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.***
*زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي
پاک و خالص چقدر است...*

**********************************

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

**********************************

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت

**********************************
*یه مارگیرنشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.*
*می خواست بگیردش.*
*یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد*
* از اونجا می گذشت.*
*ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت:*
* این می خواد منو بگیره.*
*خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و*
* بعد از چند دقیقه که برگشت دید *
*که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.*
*به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟*
*ماره گفت:**من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.*
*این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. *
*گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد *
*منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن*
* اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.*
*خدایا ما به عشق تو چه کردیم ؟ نمی دونم خدایا دوستت دارم...*

درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ،
بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از
بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.
اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى
**********************************

حکايت
حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ؟
گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه
صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده .
گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟
گفت :
هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طائى نبرد
 

**********************************

مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل
گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او
از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين
شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين
شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته
باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي
زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي
اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته
باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته
باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي
رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را
دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي
بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي
استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز
ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ،
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

**********************************

  ديپلم كه گرفتم از فرط بيكاري رو به دستفروشي آوردم ، آن هم بالاي كوه ! آري
، چون ورزيده بودم و هيكل تنومندي داشتم ، لذا هر روز صبح چند جعبه نوشابه را
در چند نوبت به بالاي كوه مي بردم و از آنجايي كه هيچ كس ديگر توان اين كار را
نداشت ، لذا فقط من بودم كه نوشابه هاي خنك را در بالاي كوه به كوهنوردان خسته
و تشنه عرضه ميكردم و به چند برابر قيمت مي فروختم و درآمدم نيز خوب بود و ...
تا آن روز كه يك خانواده كانادايي كه  توريست بودند ، براي كوهنوردي بالاي كوه
آمده بودند كه ناگهان پسر ده ساله شان دچار حادثه شد و سرش خونريزي كرد ، شدت
ريزش خون به گونه اي بود كه اگر زود به بيمارستان نمي رسيد مرگش حتمي بود ، اما
همه مي دانستند كه تنها راه پايين بردن آن پسر بچه ، همان مسير كوهنوردان است ،
مسيري كه در حالت عادي نيم ساعته طي ميشد ، حال آنكه قرار بود پسرك را روي
برانكارد بگذارند و پايين ببرند .... ! همه در فكر راه چاره بودند و داشتند يك
برانكارد صحرايي درست ميكردند و ... كه من ناگهان متوجه مادر بزرگ پسرك شدم كه
مانند ديوانه ها داشت لوازم داخل كيفش را بيرون ميريخت و پيدا بود كه دنبال
چيزي ميگردد ، وقتي به حرفهاي ميزبان آنها- كه يك خانواده ايراني بود - گوش
دادم ، فهميدم مادر بزرگ پسرك هفتاد ساله دارد دنبال كتاب مقدس مسيحيان - انجيل
- مي گردد ، تا براي نوه اش دعا كند ، در يك لحظه يادم آمد كه خودم قرآن در جيب
دارم ، لذا بدون معطلي كتاب مقدس مسلمانان را به پيرزن مسيحي دادم و او هم كه
متوجه شد آن كتاب چيست ، بدون ذره اي ترديد آن را بوسيد و همان طور كه
دنبال برانكارد
ميرفت ، مدام قران را مي بوسيد و به زبان خودش دعاهايي ميخواند . من از ديدن آن
صحنه بشدت تحت تاثير قرار گرفتم و به همين علت بدون اينكه به كاري كه قصد داشتم
انجام بدهم بينديشم ، جلوتر رفتم و پسرك را انداختم روي شانه هايم و به خانوده
اش گفتم كه او را با طناب به من ببنديد ! هر كس كه مي فهميد قصد دارم آن سراشيبي
تند و طولاني را به حالت دو تركه و با پاي پياده پايين بروم ، يا بهم ميخنديد
يا حيرت ميكرد ، اما من يك يا علي گفتم و استارت زدم ، شايد باورتان نشود، اما
فقط من ميفهميدم كه اين راه دور و صعب العبور را  يك نفر دارد برايم باز ميكند ،
يك نفر كه هم خداي مسلمانان است هم خداي مسيحيان !
چگونه به آن پايين رسيدم فقط خدا ميداند و بس ! دست كم ده دوازده بار سكندري
خوردم و سرم تا نزديك سايه ام پايين رسيد ، اما زمين نخوردم ! دو سه مرتبه (و
مخصوصا در سراشيبي هاي تند ) كنترلم را از دست دادم و تالب پرتگاه نيز پيش رفتم
، اما هر بار - به خدا قسم - بي آنكه كاري از دستم ساخته باشد ، از يك  قدمي
مرگ برگشتم ، ناگفته نماند كه در طول راه ، مردمي كه از جريان باخبر بودند ، هر
طوري كه ميتوانستند كمكم ميكردند ، جمعيت را از سر راهم پس ميزدند ، با كمك
دستهايشان برايم تونل انساني درست ميكردند و با صلواتهاي پي در پي روحيه ام
ميدادند - كه اين يكي چيز ديگري بود - تا سرانجام به پايين رسيدم ، به جايي كه
ماشين وجود داشت تا بتوانند پسرك را به اولين مركز درماني برسانند . ابتدا
خواستم منتظر بمانم كه خانواده اش برسند ( با توجه به اينكه من با دويدن آمده
بودم ، آنها چند دقيقه از من عقب بودند ) اما وقتي ديدم ضربان قلب پسرك رو به
كندي ميرود ، معطلي را جايز نديدم ، آدرس بيمارستان را به مردم دادم تا به
والدينش برسانند و بعد خودم او را به بيمارستان رساندم و...

ده دقيقه اي از انتقال پسرك به اورژانس نگذشته بود و من به اضطراب فراوان ، يك
چشم به قسمت اورژانس دوخته بودم تا خبري برسد و يك چشمم نيز به راهرويي كه
ميدانستم خانواده كانادايي از آنجا خواهند آمد . همين طور نگاهم به راهرو بود
كه صداي خانم دكتر سركشيك بخش اوژانس به گوشم رسيد :" خيلي شانس آوردين .... با
اون شدت خونريزي كه پسرك داشته ، امكان زنده ماندنش صفر بود ، اما بر اثر همان
تكانهايي كه خورده كه گفتين شما با دويدن او را به پايين آورده ايد و به علت يك
سري فعل و انفعالات فيزيولوژي بدن ، شدت خونريزي كم شده و... خلاصه يك معجزه
اين بچه رو از مرگ نجات داده ... »
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم كه صداي گامهاي خانواده كانادايي در راهرو
شنيده شد ،‌با خوشحالي به سوي آنها دويدم و... اما هنوز دو - سه متري با آنها
فاصله داشتم كه ناگهان از داخل يك اتاق خانمي باردار خارج شد و من كه ميدانستم
اگر به آن زن بخورم چه فاجعه اي رخ خواهد داد ، با تمام تواني كه داشتم سعي
 كردم خودم را از مسير آن زن دور كنم و... اما آن خانم باردار نيز همزمان
با من همان
تصميم را گرفت ، او هم مسيرش را به طرف راست خود عوض كرد ، يعني همان سمتي كه من
خودم را با تمام قوا پرتاب كرده بودم ! بعضي تصميم گيريها از لحظه نيز سريع تر است
و حتي نميتوان در موردش فكر كرد و من نيز همان كار را كردم و براي اينكه
با زن برخورد
نكنم ، خودم را كوبيدم به ديوار و از بد شانسي - و شايد ناچاري - درست با پيشاني
و گيجگاهم به ديوار راهرو برخورد كردم و... ابتدا احساس كردم يك برق فشار قوي
را به چشمانم وصل كردند كه سپس به تمام اندام هايم منتقل شد و بعد حس كردم گرمايي
سوزنده دارد سر تا پايم را ميسوزاند و بعد از همه اينها دردي شديد جاي آن سوزش
را گرفت و بعد ... خلاء كه آمد ديگر چيزي نفهميدم .
روايت لحظات پس از مرگ
شايد براي خيلي ها عجيب باشد ، ولي من حقيقت را ميگويم كه علي رغم 14 دقيقه
مردن تنها صحنه اي كه از لحظات مرگم به ياد دارم ، تصويري از يك صليب است كه
همچون توده هاي ابر يا همچون تجمع ستاره ها در كهكشان ، درست در بالاي سرم
ميديدم ، عجيب بود ، بر خلاف خيلي ها كه سرگذشتشان را در همين صفحه خواندم - من
با اينكه ميدانستم مرده ام ، اما نه جسم خود را ميديدم و نه همچون روح در آسمان
بودم . تنها چيزي كه از آن لحظات مردنم به ياد دارم اين است كه گويي تمام وجودم
شده بود چشم و در آسمان به آن صليب خيره شده بودم.
روايت لحظات زنده شدن
موقعي كه به خودم آمدم ، چشمانم جايي را نميديد . من تا يك ساعت دچار كوري موقت
بودم اما از صداي شيونها و گريه ها فهميدم قضيه چيست ، مخصوصا كه هنوز تصوير
صليب هنوز در ذهنم باقي مانده بود ، اما همين كه اين جمله را از زبان يكي از
پرسنل بيمارستان شنيدم كه ميگفت :« به اين خانم بفهمانيد كه اين بنده خدا مرده
، دعا خواندن ديگه فايده نداره » با تتمه توانم ناله اي كردم كه باعث شد بقيه
بفهمند كه زنده شده ام !
       ***
بعدها شنيدم كه درست از لحظه مرگ من ، مادر بزرگ مسيحي آن پسرك ، - كه گويي
انجيل خود را داخل ماشين پيدا كرده بود - بالاي سرم مي نشيند و شروع به خواندن
دعا از كتاب مقدس ميكند و...
امروز كه دارم اين نامه را برايتان مي نويسم ، مدير دفتر نمايندگي يكي از
محصولات كشور كانادا در ايران هستم ، شركتي كه پدر آن پسرك مدير عاملش است . من
و آن خانواده لااقل سالي يكي ، دو بار در تورنتو همديگر را مي بينيم و هر بار
نيز من و مادر بزرگ از قرآن وانجيل براي هم حرف ميزنيم

****************************

الهی و ربی من لی غیرک...
شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد . ناگهان خدا
فرمود : او را به بهشت ببرید . فرشتگان پرسیدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند
بار به عقب نگاه کرد ... او  به بخشش من امیدوار بود و من بنده ام را نا امید
نمیکنم...

 

**********************************

سلطان سرزمين کوچکي مدام از خود درباره هدف و معناي زندگي ميپرسيد. اين سوالات
به حدي ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پيشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزي به او گفت:
_ پادشاها، شما خيلي خسته و گرفته به نظر مي آييد. چه چيزي شما را اين چنين ناراحت
کرده است؟
_ من فقط مي خواهم معني زندگي را بفمم و اينکه انسان عمر خود را صرف چه چيزي بايد
بکند.
پيشکار گفت:
_ اين سوال پيچيده اي است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسيم کنيد. من هم
به دنبال تمام فضلا و حکماي سرزمين مي فرستم تا بدينجا بيايند. آنها حتما پاسخ
خوبي براي شما خواهند داشت.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در اين سه پرسش خلاصه کرد
 - 1_ بهترين زمان براي هر چيز کدام است؟
 - 2_ مهم ترين افراد در زندگي ما چه کساني هستند؟
 - 3_ مهم ترين کار چيست؟
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمين به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس
جواب هاي خود را براي ساطان بيان کرد، اما هيچ کدام از آنها پادشاه را قانع
نکرد.
پيشکار که نمي دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به ياد آورد
که يکي از حکماي سرزمين به قصر نيامده است. او حکيم کهنسال و گوشه گيري بود که
در کوهستان زندگي مي کرد. او هيچ علاقه اي به ثروت و قدرت نداشت. اما با روي
باز به روستاييان فقيري که نزد او مي آمدند، کمک مي کرد.
پيشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوي حکيم پير که در لباس يک روستايي ساده
در کوهستان زندگي مي کرد، برود. پادشاد که از اين فکر به وجد آمده بود، به
دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتي به نزديک محل زندگي پيرمرد رسيد، محافظانش را
متوقف کرد و خود به تنهائي به طرف خانه حکيم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر
بمانند

حکيم، در حالي که عرق از سر و رويش مي ريخت، زمين کوچکش را بيل مي زد. اين کار
براي پيرمردي به سن و سال او بسيار طاقت فرسا بود. سلطان با ديدن او سلام کرد و
بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکيم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندي زد و دباره به بيل زدن مشغول شد. سلطان
تعجب زده به حکيم گفت:
_ اين کار براي شما بسيار سنگين است. اجازه بدهيد کمي به شما کمک کنم.
حکيم بيل را به او داد و خود در گوشه اي در سايه نشست. پادشاه بعد از ساعتي دست
از کار کشيد. رو به حکيم کرد و دوباره سوالاتش را پرسيد.
حکيم بدون اينکه جوابي بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمي استراحت کنيد. من به کار ادامه مي دهم.
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بيل زدن مشغول شد و با اين که به اين کار عادت
نداشت، چند ساعتي روي زمين پيرمرد کار کرد. بالاخره بيل را کنار گذاشت و از
حکيم پرسيد:
_ من اينجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگيرم. اگر نمي توانيد به من پاسخ دهيد،
بگوييد تا به قصر برگرد
.
در همين لحظه، مردي مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پيش پاي سلصان از
حال رفت. سلطان با باز کردن پيراهن مرد، زخم بزرگي را در سينه مرد ديد که بشدت
خونريزي مي کرد. سلطان ظرف آبي آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پيراهن
تميز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکيم او را روي تخت خواباند. شب شده بود.
سلطان خسته و خواب آلود روي زمين دراز کشيد. وقتي چشم باز کرد، خورشيد کاملا در
آسمان بالا آمده بود. او حکيم را در حال غذا دادن به مجروح که اينک به هوش آمده
بود، ديد. مرد با ديدن سلطان گفت:

_ مرا عفو کنيد. تقاضا مي کنم مرا عفو کنيد.
سلطان با تعجب پرسيد:
_ چرا اين تقاضا را ميکني؟
و غريبه ماجراي عجيب خود را چنين بيان کرد:

_ شما مرا نمي شناسيد. اما من شما را به خوبي مي شناسم. من دشمن شماره يک شما
هستم. در يکي از جنگها، شما پسر مرا کشتيد و تمام اموال مرا به غنيمت گرفتيد.
وقتي فهميدم قصد داريد به ديدن حکيم برويد، تصميم گرفتم تا شما را بقتل برسانم.
ساعت ها انتظار کشيدم تا از نزد حکيم برگرديد. اما وقتي خبري از شما نشد، به
سمت خانه حکيم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من
توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اينجا برسانم. اگر شما از من مراقبت
نمي کرديد تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگي خود را مديون شما هستم. حالا خودم
و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهيم بود. پادشاها، مرا عفو کنيد!

سلطان از اينکه به راحتي دشمني ديرينه به دوستي صميمي تبديل شده بود، خوشحال
بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نيز به او پس
بدهد و پزشک مخصوصش را براي درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد
تا غريبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.

سلطان قبل از رفتن، تصميم گرفت تا براي آخرين بار سوالاتش را از حکيم بپرسد. به
پيرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزديک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پيرمرد نگاهي به او انداخت و گفت:
_ اما شما جواب هاي خود را گرفتيد!
پادشاه با تعجب پرسيد:
_ کي؟ چگونه؟

_ ديروز اگر شما به ضعف و پيري من رحم نمي کرديد و زمين را بيل نمي زديد، مورد
حمله دشمنتان قرار ميگرفتيد. پس بهترين لحظه همان زمان بيل زدن مزرعه بود و من
مهم ترين شخص براي شما، من بودم و مهم ترين کار، کمک کردن به من بود.
وقتي غريبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترين لحظه، زماني بود که شما به معالجه او
پرداختيد. اگر اين کار را نمي کرديد، زخم او خونريزي ميکرد و تلف مي شد و شما
فرصت آشتي کردن با يک دشمن سرسخت را از دست مي داديد. پس مهم ترين شخص، همان
مرد غريبه و مهم ترين کار، مراقبت از او بود.

 به ياد داشته باشيد، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترين شخص، کسي است که در
کنار او هستيد و مهم ترين کار، عملي است که مي توانيد براي خوشحال کردن و سعادت
اين شخص انجان دهيد.

 مفهوم زندگي در پاسخ به همين سه پرسش نهفته است.
سلطان که از اين پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطري آسوده به قصر برگشت و
سعي کرد تا گفته هاي حکيم را در زندگي اش به کار ببرد

 

**********************************
***زني با لباس هاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواربار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش
بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه اش بي غذا مانده اند.***
*مغازه دار با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند. زن
نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
پولتان را مي آورم. مغازه دار گفت : نسيه نمي دهم.***
*مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفتگوي آن دو را مي شنيد به مغازه
دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من. خواربار فروش با اکراه
گفت : لازم نيست خودم مي دهم. فهرست خريدت کو؟ زن گفت : اينجاست. مغازه دار از
روي تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روي ترازو، به اندازه وزنش هر چه خواستي ببر!*
**
*زن لحظه اي مکث کرد و با خجالت از کيفش تکه کاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ي ترازو گذاشت.***
*همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پايين رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتري از
سر رضايت خنديد و مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد.
کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.***
*در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت تا ببيند که روي
آن چه نوشته شده است.***
*روي کاغذ فهرست خريد نبود... *
*دعاي زن بود که نوشته بود : *
*"اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده کن"***
*مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد.***
*زن خداحافظي کرد و رفت و با خود مي انديشيد که فقط اوست که مي داند وزن دعاي
پاک و خالص چقدر است...*

**********************************

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی
کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت
رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می
توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که
این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن
در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را
هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر
خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت
های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر
اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، *من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم*، من همون
کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

**********************************

الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي
ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد
وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را
بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم
بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست
نداري بزرگ بشی؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم
.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار
داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست
نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه
اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش
رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من
رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو
کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو
رفت

**********************************
*یه مارگیرنشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.*
*می خواست بگیردش.*
*یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد*
* از اونجا می گذشت.*
*ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت:*
* این می خواد منو بگیره.*
*خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و*
* بعد از چند دقیقه که برگشت دید *
*که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.*
*به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟*
*ماره گفت:**من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.*
*این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. *
*گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد *
*منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن*
* اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.*
*خدایا ما به عشق تو چه کردیم ؟ نمی دونم خدایا دوستت دارم...*

درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ،
بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از
بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.
اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى
**********************************

حکايت
حاتم طايی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان ديده ای يا شنيده ای ؟
گفت : بلی ، روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را ، پس به گوشه
صحرا به حاجتی برون رفته بودم ، خارکنی را ديدم پشته فراهم آورده .
گفتمش : به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند ؟
گفت :
هر كه نان از عمل خويش خورد
منت حاتم طائى نبرد
 

**********************************

مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل
گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او
از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين
شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين
شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته
باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم
نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي
زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي
اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته
باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته
باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي
رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را
دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي
بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي
استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز
ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ،
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

**********************************

  ديپلم كه گرفتم از فرط بيكاري رو به دستفروشي آوردم ، آن هم بالاي كوه ! آري
، چون ورزيده بودم و هيكل تنومندي داشتم ، لذا هر روز صبح چند جعبه نوشابه را
در چند نوبت به بالاي كوه مي بردم و از آنجايي كه هيچ كس ديگر توان اين كار را
نداشت ، لذا فقط من بودم كه نوشابه هاي خنك را در بالاي كوه به كوهنوردان خسته
و تشنه عرضه ميكردم و به چند برابر قيمت مي فروختم و درآمدم نيز خوب بود و ...
تا آن روز كه يك خانواده كانادايي كه  توريست بودند ، براي كوهنوردي بالاي كوه
آمده بودند كه ناگهان پسر ده ساله شان دچار حادثه شد و سرش خونريزي كرد ، شدت
ريزش خون به گونه اي بود كه اگر زود به بيمارستان نمي رسيد مرگش حتمي بود ، اما
همه مي دانستند كه تنها راه پايين بردن آن پسر بچه ، همان مسير كوهنوردان است ،
مسيري كه در حالت عادي نيم ساعته طي ميشد ، حال آنكه قرار بود پسرك را روي
برانكارد بگذارند و پايين ببرند .... ! همه در فكر راه چاره بودند و داشتند يك
برانكارد صحرايي درست ميكردند و ... كه من ناگهان متوجه مادر بزرگ پسرك شدم كه
مانند ديوانه ها داشت لوازم داخل كيفش را بيرون ميريخت و پيدا بود كه دنبال
چيزي ميگردد ، وقتي به حرفهاي ميزبان آنها- كه يك خانواده ايراني بود - گوش
دادم ، فهميدم مادر بزرگ پسرك هفتاد ساله دارد دنبال كتاب مقدس مسيحيان - انجيل
- مي گردد ، تا براي نوه اش دعا كند ، در يك لحظه يادم آمد كه خودم قرآن در جيب
دارم ، لذا بدون معطلي كتاب مقدس مسلمانان را به پيرزن مسيحي دادم و او هم كه
متوجه شد آن كتاب چيست ، بدون ذره اي ترديد آن را بوسيد و همان طور كه
دنبال برانكارد
ميرفت ، مدام قران را مي بوسيد و به زبان خودش دعاهايي ميخواند . من از ديدن آن
صحنه بشدت تحت تاثير قرار گرفتم و به همين علت بدون اينكه به كاري كه قصد داشتم
انجام بدهم بينديشم ، جلوتر رفتم و پسرك را انداختم روي شانه هايم و به خانوده
اش گفتم كه او را با طناب به من ببنديد ! هر كس كه مي فهميد قصد دارم آن سراشيبي
تند و طولاني را به حالت دو تركه و با پاي پياده پايين بروم ، يا بهم ميخنديد
يا حيرت ميكرد ، اما من يك يا علي گفتم و استارت زدم ، شايد باورتان نشود، اما
فقط من ميفهميدم كه اين راه دور و صعب العبور را  يك نفر دارد برايم باز ميكند ،
يك نفر كه هم خداي مسلمانان است هم خداي مسيحيان !
چگونه به آن پايين رسيدم فقط خدا ميداند و بس ! دست كم ده دوازده بار سكندري
خوردم و سرم تا نزديك سايه ام پايين رسيد ، اما زمين نخوردم ! دو سه مرتبه (و
مخصوصا در سراشيبي هاي تند ) كنترلم را از دست دادم و تالب پرتگاه نيز پيش رفتم
، اما هر بار - به خدا قسم - بي آنكه كاري از دستم ساخته باشد ، از يك  قدمي
مرگ برگشتم ، ناگفته نماند كه در طول راه ، مردمي كه از جريان باخبر بودند ، هر
طوري كه ميتوانستند كمكم ميكردند ، جمعيت را از سر راهم پس ميزدند ، با كمك
دستهايشان برايم تونل انساني درست ميكردند و با صلواتهاي پي در پي روحيه ام
ميدادند - كه اين يكي چيز ديگري بود - تا سرانجام به پايين رسيدم ، به جايي كه
ماشين وجود داشت تا بتوانند پسرك را به اولين مركز درماني برسانند . ابتدا
خواستم منتظر بمانم كه خانواده اش برسند ( با توجه به اينكه من با دويدن آمده
بودم ، آنها چند دقيقه از من عقب بودند ) اما وقتي ديدم ضربان قلب پسرك رو به
كندي ميرود ، معطلي را جايز نديدم ، آدرس بيمارستان را به مردم دادم تا به
والدينش برسانند و بعد خودم او را به بيمارستان رساندم و...

ده دقيقه اي از انتقال پسرك به اورژانس نگذشته بود و من به اضطراب فراوان ، يك
چشم به قسمت اورژانس دوخته بودم تا خبري برسد و يك چشمم نيز به راهرويي كه
ميدانستم خانواده كانادايي از آنجا خواهند آمد . همين طور نگاهم به راهرو بود
كه صداي خانم دكتر سركشيك بخش اوژانس به گوشم رسيد :" خيلي شانس آوردين .... با
اون شدت خونريزي كه پسرك داشته ، امكان زنده ماندنش صفر بود ، اما بر اثر همان
تكانهايي كه خورده كه گفتين شما با دويدن او را به پايين آورده ايد و به علت يك
سري فعل و انفعالات فيزيولوژي بدن ، شدت خونريزي كم شده و... خلاصه يك معجزه
اين بچه رو از مرگ نجات داده ... »
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم كه صداي گامهاي خانواده كانادايي در راهرو
شنيده شد ،‌با خوشحالي به سوي آنها دويدم و... اما هنوز دو - سه متري با آنها
فاصله داشتم كه ناگهان از داخل يك اتاق خانمي باردار خارج شد و من كه ميدانستم
اگر به آن زن بخورم چه فاجعه اي رخ خواهد داد ، با تمام تواني كه داشتم سعي
 كردم خودم را از مسير آن زن دور كنم و... اما آن خانم باردار نيز همزمان
با من همان
تصميم را گرفت ، او هم مسيرش را به طرف راست خود عوض كرد ، يعني همان سمتي كه من
خودم را با تمام قوا پرتاب كرده بودم ! بعضي تصميم گيريها از لحظه نيز سريع تر است
و حتي نميتوان در موردش فكر كرد و من نيز همان كار را كردم و براي اينكه
با زن برخورد
نكنم ، خودم را كوبيدم به ديوار و از بد شانسي - و شايد ناچاري - درست با پيشاني
و گيجگاهم به ديوار راهرو برخورد كردم و... ابتدا احساس كردم يك برق فشار قوي
را به چشمانم وصل كردند كه سپس به تمام اندام هايم منتقل شد و بعد حس كردم گرمايي
سوزنده دارد سر تا پايم را ميسوزاند و بعد از همه اينها دردي شديد جاي آن سوزش
را گرفت و بعد ... خلاء كه آمد ديگر چيزي نفهميدم .
روايت لحظات پس از مرگ
شايد براي خيلي ها عجيب باشد ، ولي من حقيقت را ميگويم كه علي رغم 14 دقيقه
مردن تنها صحنه اي كه از لحظات مرگم به ياد دارم ، تصويري از يك صليب است كه
همچون توده هاي ابر يا همچون تجمع ستاره ها در كهكشان ، درست در بالاي سرم
ميديدم ، عجيب بود ، بر خلاف خيلي ها كه سرگذشتشان را در همين صفحه خواندم - من
با اينكه ميدانستم مرده ام ، اما نه جسم خود را ميديدم و نه همچون روح در آسمان
بودم . تنها چيزي كه از آن لحظات مردنم به ياد دارم اين است كه گويي تمام وجودم
شده بود چشم و در آسمان به آن صليب خيره شده بودم.
روايت لحظات زنده شدن
موقعي كه به خودم آمدم ، چشمانم جايي را نميديد . من تا يك ساعت دچار كوري موقت
بودم اما از صداي شيونها و گريه ها فهميدم قضيه چيست ، مخصوصا كه هنوز تصوير
صليب هنوز در ذهنم باقي مانده بود ، اما همين كه اين جمله را از زبان يكي از
پرسنل بيمارستان شنيدم كه ميگفت :« به اين خانم بفهمانيد كه اين بنده خدا مرده
، دعا خواندن ديگه فايده نداره » با تتمه توانم ناله اي كردم كه باعث شد بقيه
بفهمند كه زنده شده ام !
       ***
بعدها شنيدم كه درست از لحظه مرگ من ، مادر بزرگ مسيحي آن پسرك ، - كه گويي
انجيل خود را داخل ماشين پيدا كرده بود - بالاي سرم مي نشيند و شروع به خواندن
دعا از كتاب مقدس ميكند و...
امروز كه دارم اين نامه را برايتان مي نويسم ، مدير دفتر نمايندگي يكي از
محصولات كشور كانادا در ايران هستم ، شركتي كه پدر آن پسرك مدير عاملش است . من
و آن خانواده لااقل سالي يكي ، دو بار در تورنتو همديگر را مي بينيم و هر بار
نيز من و مادر بزرگ از قرآن وانجيل براي هم حرف ميزنيم

**********************************

الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.

فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...

روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.

مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.

اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»

کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»

- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...

پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...

سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

**********************************

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم لالایی گفته،
عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه ای کودکانه
بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم
و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت عروسک هیچ کس نمی شدم.
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

**********************************

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی
اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی
تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده
و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود
که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام
کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید

**********************************

"اين نيز بگذرد"
پادشاهي حکيم شهرش را فرا خواندو از او خواست که جمله اي براي او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و تسلاي روحش باشد.
حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته اي را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط کرد فقط زماني آن را باز کند که احساس کرد به ان نيازمند است. چندي بعد جنگي ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت؛ جنگي سخت که بايد به دشواري از پس آن بر مي آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شکست مي رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالاي تپه اي به دام افتاد؛و در اوج نااميدي،به ياد انگشترش افتادوآن را گشود وديد که در آن نوشته است: "اين نيز بگذرد"وبا خواندن اين جمله جان تازه اي گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش،مردم جشني برايش برپا کردند واورا غرق در شادي ،سرور و گل کردند. پادشاه درپوست خود نمي گنجيد؛ودرهمين حال احساس بزرگي و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به ياد انگشتر افتاد.
"آن را گشود و بار ديگراين جمله را ديد:"اين نيز بگذرد
**********************************
رابرت داوينسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتين زماني که در يک مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود، در پايان مراسم زني به سوي او دويد و با تضرّع و التماس از او خواست پولي به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ميميرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولي را که برنده شده بود به زن بخشيد.
هفته بعد يکي از مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت که اي رابرت ساده لوح خبرهاي جالبي برايت دارم، آن زني که از تو پول خواست اصلاً بچه مريض ندارد حتي ازدواج هم نکرده است او تو را فريب داده دوست من.
رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شکر پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين که خيلي عالي است
**********************************
دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد.
نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد..
بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم".
**********************************
داستان کشور کار
اين داستان کشوري است که بسيار بد آب و هوا ونا امن است وزندگي در آن بسيار سخت ومشقت بار است ومحدوديتهاي زيادي در آن وجود دارد ولي بر عکس از نظر کسب کار ودر آمد يک مکان خاص و استثنايي است و موقعيتهاي بسيار خوب و طلايي براي کسب و کار وجود دارد ولي هر کس فقط يک بار آن هم با يک ويزاي محدود مي تواند در آن کشور زندگي و کار کند و بعد از آن بايد به کشور خود باز گردد و در کشور خود با ثروتي که در انجا اندوخته است يک زندگي خوب و رويايي را شروع کند زيرا در غير از آن کشور هيچ موقعيتي براي کار در کشور خودشان وجود ندارد . اساسي ترين نکته زندگي در آن کشور اين است که افرادي که در آن کار مي کنند در آمد خود را فقط از طريق حساب بانکي مي توانند به حساب خود در کشورشان واريز کنند زيرا بر اساس قوانين آن کشور هيچ کس نمي تواند چيزي جز يک دست لباسي که بر تن دارد از آن کشور خارج کند وهر چيزي غير از آن را با خود داشته باشد در فرود گاهاي آن کشور توقيف مي شود و اين اشتباهي است که اکثر افرادي که در آن کشور کار مي کنند مرتکب مي شوند واين قانون کلي را فراموش مي کنند و مي خواهند همه درآمد خود را بصورت طلا وپول واجناس مختلف از آن کشور خارج کنندکه همه آنها در فرودگاه توقيف مي شود و فقط با يکدست لباس راهي شهر وديار خود مي شوند وبايد بقيه عمر خود را با فقر و در آتش حسرت فرصتهاي از دست رفته بگذرانند.
اين داستان زندگي ما در اين دنياست که محدود است ولي آن را نامحدود تصور مي کنيم سخت است ولي شيرين تصور مي کنيم فرصت اندوختن است ولي آنرا هدر مي دهيم. و براي زندگي اصلي و جاودانه خود هيچ نمي اندوزيم .تا در آخرت سر افراز وسر بلند باشيم واين قانون کلي را فراموش مي کنيم که از اين دنيا جز يک کفن نمي توانيم ببريم در حالي که هزاران بار با چشم وگوش تن ديده وشنيده ايم ولي هيچ گاه با چشم وگوش جان نديده ايم و فراموش مي کنيم هر آنچه در اين دنيا مي اندوزيم مال همين دنياست و فقط اعمال ماست که مي ماند چه خوب وچه بد و چه خوب است که خوب باشد و بماند.

**********************************
يک داستاني هست که ميگه در چين باستان يک امپراطوري بود که هنگام مرگش خواست سلطنت رو به پسرش تفويض کنه . از قضا طبق رسوم آن زمان چين يکي از شروط سلطنت ، تاهل بود و شاه که فرصت کمي داشت به فرزندش دستور داد سريع دختري رو براي ازدواج انتخاب کنه تا بتونه مراسم تاجگذاري پسرش رو ببينه . پسر امپراطور جوان شايسته و باهوشي بود. با خودش تصميم گرفت ظرف مدت کوتاهي ازدواج کنه تا پدر آرزو بدل نميره. همان روز مشاورين پدر را فرا خواند و دستور داد که فردا شب جشني با حضور همه دختران جوان شهر برگذار کنند و در آنجا شاهزاده به دختران جوان بگه که کدام دختر لياقت اين را دارد که ملکه آينده چين بشود. خدمتکاري در قصر زندگي مي کرد که دخترش همبازي کودکي شاهزاده بود و آن دختر يک دل بلکه صد دل عاشق شاهزاده بود و البته خود بخوبي مي دانست که فاصله بين او و شاهزاده آنقدر زياد هست که نبايد هيچگاه روياي ملکه شدن را در سر بپروراند . روزي که جارچي ها در شهر جار مي زدند : جشن ويژه شاهزاده براي انتخاب همسر از بين هزاران دختر ، فردا شب در قصر برگزار خواهد شد ، دختر خدمتکار نزد پدر رفت و با زاري و التماس از پدر درخواست کرد که او هم به ميهماني مخصوص شاهزاده برود ، زيرا که مي پنداشت اين آخرين فرصتي در زندگي اش خواهد بود که مي تواند شاهزاده را از نزديک ببيند . پدر دلش براي دختر خود سوخت و اجازه داد که او نيز به جشن برود. روز جشن تمام تالارهاي قصر از دخترهاي زيبا پر شده بود. بنظر انتخاب خيلي سخت مينمود. شاهزاده وقتي همه دخترها آمدند خطاب به آنان گفت : اي دختران زيبا رو همه شما برازنده ايد ولي من مي خواهم يک امتحاني از شما بگيرم و برنده اين امتحان همسر من خواهد بود . آنگاه دستور داد به هر دختر دانه يک گل را بدهند و دختر ها موظف شدند در مدت يک ماه آن دانه را در گلداني کاشته و گل آن را پرورش دهند . صاحب زيباترين گلي که پرورش مي يافت ، همسر آينده شاهزاده ميشد.دختر خدمتکار هم دانه خود را گرفت و به خانه رفت . از فردا صبح شروع به مطالعه در خصوص پرورش گل کرد. چيزهايي را فرا گرفت . با باغبانان قصر مشورت کرد و خاک و کود مناسب بذر تهيه کرد و دانه را بدقت در گلدان کاشت و هر روز سر ساعت معيني که به او گفته بودند به گلدان آب داد. لحظه اي چشم از گلدان برنمي داشت. روزها و روزها از همان اول بيداري پاي گلدان مي نشست و به آن خيره ميشد. اما دريغ از هر گونه رشد !!! انگار که دانه لج کرده بود که اصلا رشد نکند . بالاخره هم مهلت يکماهه به پايان رسد و همه دختران با گلدانهاي بسيار زيبا راهي قصر شدند. باز دختر نزد پدر رفته و با خواهش از او خواست که براي آخرين بار اجازه بدهد به ميهماني شاهزاده برود. هر چه پدر او را نصيحت کرد که دخترم دختران شهر به او و گلدانش خواهند خنديد ، بخرج دختر نرفت . پدر که متوجه عشق دخترش بود گفت قبول به ميهماني برو اما قول بده که بعد از آن هرگز به شاهزاده فکر نکني. دختر نيز با گلداني که هيچ گلي در آن نبود و فقط دانه اي را در خاک کاشته بودند راهي قصر شد. پاسي از شب گذشته بود که شاهزاده براي بازديد از گلدانها آمد. همه را تحسين کرد و اخر سر خطاب به دختران گفت : همه شما گلهاي بي نهايت زيبايي را پرورش داده ايد. اما گل مورد نظر من گلي است که دختر خدمتکار آورده است . همه دانه هايي که به شما دادم نابارور بود و هيچکدام گلي نمي داد. و تنها کسي که صادقانه همان دانه را در گلدان نگه داشته ، دختر خدمتکار مي باشد که از اين لحظه ملکه چين خواهد بود. پايان
رضا جان سرت رو درد آوردم . از بقيه بچه هاي گروه هم معذرت ميخوام. اما مي داني آقا رضا اولين بار که من اين داستان رو شنيدم ، فکر کردم شاهزاده بهتر بود دختر خدمتکار رو بعنوان مشاور استخدام مي کرد و با دختري که دلش ميخواست .........ازدواج مي کرد. آنروز من جوان بودم . آن روز از عشق چيزي نمي دانستم
**********************************
باور نمي کنم خدا وجود داشته باشه!
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.
در حال کار، گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.
آنها به موضوع «خدا » رسيدند،
آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد!
مشتري پرسيد :چرا؟
آرايشگر گفت : کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد.
اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟
بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيز ها وجود داشته باشند.
مشتري لحظه اي فکر کرد،اما جوابي نداد؛چون نمي خواشت جروبحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.
در خيابان مردي را ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده...
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:
به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر با تعجب گفت:چرا چنين حرفي مي زني؟
من اين جا هستم،همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت : نه!!! آرايشگر ها وجود ندارند،
چون اگر وجود داشتند،
هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت : نه بابا ؛ آرايشگر ها وجود دارند،
موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.
مشتري تاييد کرد: دقيقا! نکته همين است.
خدا هم وجود دارد!
فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد
**********************************
بيش از هزار اس ام اس عاشقانه در صفحات بعد

....نظر و عضويت در خبرنامه يادتون نره

 

 

 

 

 

 

  <